تبليغاتX
شکوه شب
عاشقانه ها

فكر ميكنم كه عشق يك پرنده است.

يك گل است يك ترانه است.

يا كه خنده هاي كودكانه است.

هر چه هست جاودانه است.

فكر ميكنم كه عشق مذهب است.

اب و باد و نان وخاك و خانه نيست.

مكتب است.

عشق برگ نيست.

زندگي است.

سخت نيست.

عين سادگي است.

عشق عاشقانه هاي باد و گندم است.

اولين پناهگاه كودكي اخرين پناهگاه ادم است.

روي برگ لاله هاي نو شكفته در سپيده دم چو شبنم است.

يا مسيح درون مريم است.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 19:53  توسط شکوه  | 

اگه به ديدن من غم تو دلت جون ميگيره

 ميميرم كه تا ابد قلب تو اروم بگيره.

اگه با بودن من باغ تو ويرونه ميشه.

ميرم اما ميدونم دل بي تو ويرونه ميشه.

فكر نكن كه بي كسم.خدا به دادم ميرسه.

كوه به كوه نميرسه ادم به ادم ميرسه.

مرحمي از شب چشمات واسه ي دردم نداري.

خورشيدي اما خبر از تن سرد من نداري.

هرچي كه درد منه باشه الهي خوشيتون.

كاشكي كه قربون بشم براي عاشق كشيتون.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 3:55  توسط شکوه  | 

من عشق را در تو.تو را در دل.دل را در موقع تپيدن و تپيدن را به

 

خاطر تو دوست دارم. من غم را در سكوت.سكوت را در شب.شب را در  

 

بستر و بستر را براي انديشيدن به خاطر تو دوست دارم. من بهار

 

را به خاطر شكوفه هايش.زندگي را به خاطر زيباييش و زيباييش را به

 

خاطر تو دوست دارم. من دنيا را به خاطر خدايش.خدايي كه تو را

 

خلق كرد دوست دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 2:59  توسط شکوه  | 

كنم هر شب عبادت كز دلم بيرون رود مهرت

 

 ولي اهسته ميگويم خدايا بي اثر باشد

 

زنم تيري بر ان قلبت كه خالي از وفا باشد

 

ولي اهسته ميگويم خدايا بي ثر باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 2:54  توسط شکوه  | 

ديريست غريبه اي مرا ميپايد 

 

عاشق شده بر دو چشم مستم شايد

 

امروز دلم حقيقتي را فهميد

 

 ديوانه ز ديوانه خوشش مي ايد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 2:52  توسط شکوه  | 

به هنگام سحر در صبح فردا

 

كه راهي ميشوي مانند دريا

 

 نگاهت را به پشت سر مينداز

 

 نمي خواهم ببيني گريه ام را

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 2:48  توسط شکوه  | 

گل سرخ قصه مون با شبنم رو گونه هاش

 

 دوباره دل داده بود به دست عاشقونه هاش

 

خونه ي اون حالا توي گلدون سفالي بود

 

 جاي يارش چقدر تو اين غريبي خالي بود

 

يادش افتاد كه يه روز يه باغبون دو بوته داشت

 

 يه بهاراون دوتا روكنا هم توباغچه كاشت    

 

با نوازشهاي خورشيد طلا قد كشيدن

 

 قصه شون شروع شد و همش با هم ميخنديدن

 

شبنماي اشكشون از سر مشق وساده بود

 

 عكس ديوونگيشون تو قلب هم افتاده بود

 

روزهاي غنچه گيشون چقدرقشنگ وخوش گذشت

 

 حيف لحظه هايي كه چكيد ومردو بر نگشت

 

يه روز اما يه غريبه اومد واروم وتند

 

 يكي از عاشقاي قصه ي ما رو چيد و برد

 

اون يكي قصه ي اين رفتن وباورنميكرد

 

 تا كه بعدش چيده شد با دستاي سرد يه مرد

 

گلهاي قصه ي ما عاشقاي رنگ حرير

 

 هر كدوم يه جاي دنيا بودن و هر دو اسير

 

هيچكي از عاقبت اون يكي با خبر نبود

 

 چي ميشد اگه تو دنيا قصه ي سفيد نبود

 

يكيشون حالا تو گلدون سفال خيلي عزيز

 

 اون يكي برده شده واسه عيادت مريض

 

چقدر به فكر هم اما چقدر دربه درن

 

 اونها ديگه تا ابد از حال هم بي خبرن

 

اين يه قانون شده كه چه زمستون چه بهار

 

 نمي شه زخمي نشد با بازيهاي روزگار

 

اگه دست روزگار گلهاي مارو نميچيد

 

 حالا قصه با وصالشون به اخر ميرسيد

 

 

ولي روزگار ما هميشه عادتش اينه

 

 خوبها رو كنا رهم مياره بعدش ميچينه

 

كاش دلهايي كه هنوز ميپرن واسه بهار

 

 در امون بمونن از بازي تلخ روزگار

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 2:39  توسط شکوه  | 

اولش فكر نميكردم كه دلم رو برده باشه

 

 يادلم گول چشاي روشنش را خورده باشه   

 

اما نه گذشت وديدم كه دلم ديوونه ترشد

 

 به تو گفتم و دلت از غصه من با خبر شد    

 

اخ كه چه لذتي داره ناز چشماتو كشيدن

 

 رفتن يه راه دشوار واسه هرگز نرسيدن    

 

مي دونم دوستم نداري مثل روزهاي گذشته

 

 من خودم خوندم تو چشمات يه كسي اينو نوشته

 

ميدونم فرقي نداره واسه ات عاشق بودن من

 

 ميدونم واسه يكي شد بودن و نبودن من

 

اما روح من يه درياست پر از موج وتلاطم

 

 ساحلش تويي و موجاش خنجراي حرف مردم

 

اخ كه چه لذتي داره ناز چشماتو كشيدن

 

 رفتن يه راه دشوار واسه هرگز نرسيدن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 2:29  توسط شکوه  | 

دوستي با تو نا كس

 

با كسان قطع نظر كردم

 

بريدم از برادر

 

 بعد از ان

 

ترك پدر كردم

 

شكستم قلب مادر

 

خواهر و خونين جگر كردم

 

بعد از

 

بي خانماني خويشتن را در به در كردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 2:21  توسط شکوه  | 

بي تو در تنهايي خويش مانده ام و گل بوسه بر روي لبانم خشكيده و پرپر گشته است. در هر لحظه از زندگانيم ارزوي ديدن تو را ميكنم. نازنين كجايي كه شعله ي عشق را در چشمانم ببيني و

 

نظاره گر  اين باشي كه چگونه اين اتش در هر دم به جان ميتازد و ميسوزاند. اتشي كه حتي اب اشك هم ياراي خاموش كردنش را ندارد.  بي تو اي روشنگر شبهاي تيره ي زندگانيم گويا هوا

 

طوفانيست و تو اي مونس روزهاي بيقراري كجايي تا اين طوفان سهمگين را به نسيم دلنواز وصلت تبديل كني؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 2:11  توسط شکوه  | 

هر چه امروز كنم جا دارد          كه دل انديشه ي فردا دارد   

 

       ماهي كوچك اين تنگ بلور          دلي اندازه ي دريا

 

دارد          عشق را با همه ي رسوايي          دل من از تو تمنا

 

دارد          عشق يعني تو و تو يعني عشق           عشق با نام تو

 

 معنا دارد          خنده دار است ولي گريه ي من          وقت و

 

 بي وقت تماشا دارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 2:4  توسط شکوه  |