|
عاشقانه ها
|
ميشود راه دلت را به دلم باز كني
با من امشب سخن تازه تر اغاز كني
ديدگان من و دل خسته به ديوار بماند
كاش همراز شوي راز دل ابراز كني
دلم از دست شد از غم بي هم نفسي
كاشكي با دل من يك سفر اغاز كني
كوچه هاي دل من باز به بن بست رسيد
ميشود راه دلت را به دلم باز كني؟
گوش جان ميخواهد شنيدن معني اواي عشق
خاصه ان وقتي كه غوغا ميكند مبناي عشق
هر كسي را تاب عنقا نيست اندر كوه قاف
ور نه چون منصور سر ميداد بر بالاي عشق
اي كه پيش از اين نصيحت كرده بودي گوش دار
كور دل با ديده سر كي شود بيناي عشق
غرقه در غرقاب ميجنبد به اميد نجات
كو نميداند كه غرق افتاده در درياي عشق
اي مخالف گر خريداري متاع عشق را
ما ملامت را خريداريم از سوداي عشق
دوستان گويند حازم لاف عشق افتد گزاف
من همي دانم كه لاف افتد لب گوياي عشق
امدي در باغ شعرم باز ميبينم تو را
در غزل جايت دهم از بهر تسكينم تو را
در گلستاني كه يادت سبز تر از برگهاست
چون گل صد خاطره اهسته ميجستم تو را
بي تو رويا همچو خوابي و سرابي باطل است
كاش ميديدم برون از خواب رنگينم تو را
ناز نگاه جانان ديگر كشيدني نيست
گل در مرام بلبل از شاخه چيدني نيست
انقدر شكوه كردم هر روز از جفايش
اين داستان كهنه ديگر شنيدني نيست
هر دل اگر بماند از عشق بي نشانه
ديگر درون سينه ان دل تپيدني نيست
بايد كه عرضه دارم احوال خود به جانان
افسون اين عريضه ديگر نوشتني نیست