|
عاشقانه ها
|
ستاره نقطه چینه اسمونه
نگاهم مست چشمک های اونه
نمی دونم من اورا دوست دارم
و یا او با دل من مهربونه
شب ان چنان زلال كه ميشد ستاره چيد دستم
به هر
ستاره كه ميخواست ميرسيد
.نه از فراز بام بلكه از پاي بوته ها ميشد
تو را در هر اينه و هر ستاره ديد.

بالشكر شب شكار مانوس شديم
با لاله ولاله زار مانوس شديم
ما را زشقاوت خزان باكي نيست
ما با نفس بهار مانوس شديم

دنياي عاميانه مارا به هم نزن.
با ما كه عاشقيم از انديشه دم مزن
بگذار مابه حال خود ازاد بگذريم
ان دامها از ان تو با ما قدم مزن
چيزي است با درون من اغشته مثل
درد
با اين وجود نادره حرف از عدم مزن
من با تمام دل به پريشانيم خوشم
دستي به سايه روشن تصوير غم مزن
خواهي در وصل بسته باشد باشد
يا اين دل خسته خسته باشد باشد
گفتي كه دل شكسته را داري دوست
خواهي دل من شكسته باشد ء باشد

در خلوت انس گوشه اي مارا بس
از خرمن عشق دانه اي مارا بس
روزي كه همه بار سفرميبندند
از عشق تو راه توشه اي مارا بس

در موج حوادث زمان گم شده ایم
محتاج به يك غنچه تبسم شده ايم
درماندگي ما بنگر تا به كجاست
قرباني يك خوشه ي گندم شده ايم

به شب چشم ستاره باز میشه
زمين درياي نور و راز ميشه
ميان سايه روشن هاي مهتاب
چه شيرين زندگي اغاز ميشه
اگر چشمانت خواب نميرفت.هنوز دل در شوق كودكانه
ميتپيد و قصه هاي شيرين رنگ نمي باختند.

پس از شرح مادرانه لالايي ها گلبرگهاي با طراوت بلوغم را
زير تيغ افتاب اسم و رسم ها سوزاندم و تا بر امدن ماه از
عمق گود ترين چاهها با تازيانه هاي شكيبايي تا استانه ي
عشق تو را نفس كشيدم و خواندم ترانه ي طلايي زيستن
را.پنجره هاي باز بوي رويا ميدادندو در اغاز رويش مردي از
نسل اسمان و خون و از ان سوي ايينه نشاني كوچه مان را
تكرار ميكرد.

برايت ميخرم يك پاكت سبز
دلم را لاي ان پاكت گذارم
و با چشمي پر ازاميد ان را
به دست قاصدكها ميسپارم
برايت نامه اي از جنس دريا
و ان را ميسپارم دست باران
كه لبريزش كند با رنگ باران
گلواژه هاي بي قرار در سپيده گم شده اند و من در جستجوي انها راه را گم كرده ام.
ستاره تا ستاره انتظار تا چند اسمان ديگر جاري ترين رود ها
در چشمانم طغيان خواهند كرد.

دريا در روي ارامش است و من پشت دريا هاي تنهايي با
چشماني باراني در انتظار توفانم.
ميشود راه دلت را به دلم باز كني با من امشب سخن تازه تر اغاز كني
ديدگان من و دل خسته به ديوار بماند كاش همراز شوي راز دل ابراز كني
دلم از دست شد از غم بي هم نفسي كاشكي با دل من يك سفر اغاز كني
كوچه هاي دلمن باز به بن بست رسيد ميشود راه دلت را به دلم باز كني؟
امدي در باغ شعرم باز ميبينم تو را
در غزل جايت دهم از بهر تسكينم تو را
در گلستاني كه يادت سبز تر از برگهاست
چون گل صد خاطره اهسته ميجستم تو را
بي تو رويا همچو خوابي و سرابي باطل است
كاش ميديدم برون از خواب رنگينم تو را
گوش جان ميخواهد شنيدن معني اواي عشق
خاصه ان وقتي كه غوغا ميكند مبناي عشق
هر كسي را تاب عنقا نيست اندر كوه قاف
ور نه چون منصور سر ميداد بر بالاي عشق
اي كه پيش از اين نصيحت كرده بودي گوش دار
كور دل با ديده سر كي شود بيناي عشق
غرقه در غرقاب ميجنبد به اميد نجات
كو نميداند كه غرق افتاده در درياي عشق
اي مخالف گر خريداري متاع عشق را
ما ملامت را خريداريم از سوداي عشق
دوستان گويند حازم لاف عشق افتد گزاف
من همي دانم كه لاف افتد لب گوياي عشق
ناز نگاه جانان ديگر كشيدني نيست گل در مرام بلبل از شاخه چيدني نيست
انقدر شكوه كردم هر روز از جفايش اين داستان كهنه ديگر شنيدني نيست
هر دل اگر بماند از عشق بي نشانه ديگر درون سينه ان دل تپيدني نيست
بايد كه عرضه دارم احوال خود به جانان افسون اين عريضه ديگر نوشتني نيست
هوشياريمان مست ترين حس درون است ما تشنه لبان در عطش بركه ي دوريم
بگذار تا بسوزم از درد اين جدايي باشد كه غم ببندد دستار بي وفايي
دلم از درد هجران پر ملال است همين مهجوري اش هم يك كمال است
ايام عمر من هم با غصه ها عجين بود تاوان ساده بودن با زندگي همين بود
گر چه رويم جون پري رويان دل اشوب نيست
ليك روح پر فسونم از غم و زشتي تهي است
دلم خواهد كه خواهان تو باشه
مثال چشم گريان تو باشه
دلم خواهد كه از دنيا به در شه
دگر دنيا كه مهمان تو باشه
به شب مه بينم و ياد تو افتم
سحر گل چيينم و ياد تو افتم
كنار اهوي زيباي صحرا
دمي بنشينم وياد تو افتم
بغض سنگيني كه بر دوش دل است
پيشكش . هر چند كه نا قابل است
تو غريب فصلهاي غربتي
دل به اين علت به غربت مايل است
مثل دريا در خروشم گاه گاه
چشم اميدم به دست ساحل است
اين همه اشفته حالي هاي روح
ساده ميگويم كه تقصير دل است
دور بودن از نگاهت سخت نيست
شاعر چشم تو بودن مشكل است.
در ايام جواني برده خوابم نگاه مست تو كرده خوابم
بيا اي گل نگو فرصت هنوز است كه مثل كاغذي بر روي ابم.
ذره ذره ي وجودم را عشقي در كف بود كه تو ان را ربودي.
خاطره ات گذر گاهي است كه من هر روز از ان ميگذرم.پاييز كه ميرسد شوق ديدارت در من بزرگ ميشود.هنوز چشم به راهي دارم كه تو از ان گذشته اي.
چشمهايت اقيانوس ابي است.اي كاش ميتوانستم در زلال ابي ان شناور باشم.كاش فانوس خيالم بودي تا من ميتوانستم در شعله هايش بسوزم............
تا خواندن واژه ي دريا از چشمان تو هنوز چند نفس باقي
است.فاصله ام تا اخرين دام چند گام است.لحظه ها تا كجاي
تماشا امانم خواهند داد.فصلها با كفشهاي تو مي
ايند.چشمان انتظار پير ميشوند.تا فرصتي هست روي
بالهايت قيام كن.
اگر چه دل نديده روي ماهت ولي عاشق شده با يك نگاهت
نگاه تو نموده حال و روزم به رنگ چشم و ان خال سياهت.
هميشه روي كاغذت مرا سياه ميكشي و باغ را تو خالي از گل و گياه ميكشي
ببين حضور كودكي كه ناشيانه با قلم گل و درخت وخانه را به اشتباه ميكشي
مگر چه قدر فاصله ميان ماست اين چنين مرا سوار خسته اي ميان راه مي كشي
براي من كه مانده ام ميان دشت حادثه شبي سياه و سرد را بدون ماه ميكشي
بيا و با مداد من برايم اسمان بكش اگر چه در كنار ان مرا سياه ميكشي
چراغ اسمون چشم سياته هلال مه كمون ابروهاته
قدم اهسته تر بگزار و بگذر كه فرش ديدگانم زير پاته
پاهايم همپاي سفر نيستند و چشمهايم اشكي براي ياسها
نميريزند.در چاله هاي تنهايي دفن شده ام و در سكوت
نگاهت به استغاثه مانده ام .با من بگو به كدامين فريب
نگاهت در عطش وجودم عرق ميريزد.
حجم تنهايي ام را با تمامت بي قراريم از خشم رام شده اي سرشاراست.كدامين خليل ياريم خواهد كرد تا بت تنهاييم را با تبر شكيبايي بشكنم؟؟
همانند تنفس شبانه پشت خلوت پنجره نامم را فريادكن كه من با فرياد تو زاده ميشوم.
زمستون را بيا بيدار باشيم چراغ چشم ان رهوار باشيم
پرستو وار در فصل بهاران بيا چشم انتظار يار باشيم
به يادت كلبه ي خاموش دل را چورنگ روشن مهتاب كردم
تمام دلخوشي هاي دلم را نثار قطر ه هاي اب كردم
چو اتش شعله هاي نرم دارد زخاكستر نشيني شرم دارد
فروزانم ميان تيرگي ها به شام تيره اشك گرم دارد
خانه ي دوست كجاست؟
در فلق بود كه پرسيد سوار.
اسمان مكثي كرد.
رهگذر شاخه ي نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها
بخشيد.
و به انگشت نشان داد.
نرسيده به درخت
كو چه باغي است كه از خواب خدا سبز تر است
و در ان عشق به اندازه ي پرهاي صداقت ابي است.ميروي
تا ته ان كوچه كه از پشت بلوغ سر به در مي اورد.پس به
سمت گل تنهايي ميپيچي.دو قدم مانده به گل پاي فواره ي
جاويد اساطير زمين ميماني و تو را ترسي شفاف فرا
ميگيرد.در صميميت سيال فضا خش خشي ميشنوي.كودكي
ميبيني رفته از كاج بلندي بالا جوجه بردارد از لانه ي نور و از
او ميپرسي خانه ي دوست كجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ستاره در دل شب اشيون زد
كلون يادها در دل نشون زد
گشودم در كه شايد يارم ايد
غم تلخي به پشت در كلون زد
دل ديوانه در كويت نشسته
ميان حلقه ي مويت نشسته
نگاه من چو فريادي ز حسرت
كنار چشم جادويت نشسته
امشب كه به كنج دل به ياد تو بنشستم با ياد تو اي جانا دل از همه كس شستم
امشب كه به پاي اين مرغ بر افشانم در خلوت اين خانه عهد همه بشكستم
اي خدا بشكن اين ايينه ها را كه من از ديدن ايينه سيرم
مرا روي خوشي اززندگي نيست ومن از زنده ماندن ناگريزم
ياد ان شب كه دلت روشن و مهتابي بود خنده هايت همه زيبا سخنت ابي بود
مردم خسته همه خفته به شهر ارام تو و من را شب مهتابي كجا خوابي بود
مهربان بود نگاه تو به چشمم ان شب مست بودي ز سخن شعر مي نابي بود
صبح رفتي .از ان پس كه زماني است دراز سهم من از همه دنيا غم وبي تابي بود
شاديم برگ درختي كه شناور ميرفت ان جدايي پس از ان وصل چو گردابي بود
پشت يك پنجره امشب به دلم جاري شد ياد ان شب كه دلت روشن و مهتابي بود
خنده ي تلخ من از گريه غم انگيز تر است
كارم از گريه گذشته است به ان ميخندم

خداوندا چگونه زيستن را به من بياموز
چگونه مردن را خود خواهم اموخت

حرف عاشقانه زياد است ..... ....عشق كم است...........

چرخ گاريچي در حسرت واماندن اسب. اسب در حسرت
خوابيدن گاريچي.
گاريچي در حسرت مرگ.....

كاش ميگفتي چيست؟ ان چه از چشم تو تا عمق وجودم
جاريست.
ان وقتها را به خاطر داري؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بچه بوديم و هيچ
نميدانستيم.راحت از هر دغدغه اي به بازي هاي خود
مشغول بوديم.هميشه ارزو ميكرديم روزي بزرگ شويم.اما
حالا در حسرت نگاههاي بچه گانه مانده ايم.تو خود ميداني و
اين كني....اما چه سود؟؟؟؟؟؟؟؟كه دگر باز گردني
نيست.ان وقت هيچ نميدانستيم در تمناي بزرگي اما حالا در
تمناي كوچكي.اما چه سود...ان وقتها اشك جاري روي گونه
ها اشك زندگي بود.حال قطره هاي سنگين روي گونه ها
اشك مردن است.ديگر نمي خواهم چيزي به ياد اورم.حافظ
را گفتم.گفت تقدير الهي است.بپذير و بهانه مگير.سهراب را
گفتم.گفت اشك هايم كو؟؟؟پس من چه كنم؟بسوزم و
بسازم با اين درد غريب؟من عاشق نيستم.درد عاشقي
ندارم.دردم چيز ديگري است.اما خود نميدانم چه؟!!!!!دلم
ميخواهد درد دل كنم با كسي اما كس نيست.مينويسم اما
دستم قدرت ندارد.سالها گريستم وكس نديد احوالم و حال
هنوز ميگريم و كس نداند حالم!!!!!!سالها گريستم و كس
نپرسيد چرا.هنوز ميگريم و كس نميگويد چرا!!!!
با يك ترانه ميشود احساس را جاري كنيم
اين عشق هاي ساده را تا اسمان ساري كنيم
با يك ترانه ميشود تا دور ها پرواز كرد
روز طلوع عشق را در خاطره اغاز كرد
با يك ترانه ميشود هر روز ها را تازه كرد
دلهاي سرد و خسته را با يك طلوع اماده كرد.

دوستي خوب است اگر تو ارزشش را داشته باشي
دوستي قشنگ است اگر تو ان را لمس كرده باشي
دوستي ترانه است اگر تو ان را خوانده باشي
دوستي شيرين است اگر تو ا را چشيده باشي
دوستي اسمان است اگر تو ستاره اش باشي

طلوع صبح روح انگيز من باش
. اگر تعبير سبز يك دعايي
. در اين اندوه جانكاه غم من .
بمان تو گر حديث اشنايي.
بگو با من بمان در اين شب عشق.
بگو از غربت چشمان عاشق.
براي رخوت شببوي تنها.
بگو از داغ گلهاي شقايق.
بگو از لطف خوب سادگي ها.
دلم كسي را ميخواهد كه دوستم داشته باشد...شانه هايش را براي گريستن
وسينه اش را براي نهادن سرم و چشمانش را براي خالي نمودن غم هايم
ميخواهم.دلم كسي را ميخواهد كه مرا با هر ان چه هستم دوست بدارد.با تمام
خوبي ها و بدي هايم.با تمام مهرباني ها و نامهرباني هايم.دلم كسي را ميخواهد كه
افتاب مهر را به قلب خسته ام هديه دهد.كسي چون تو............
دچار يعني عشق و فكر كن اگر ماهي كوچكي دچار ابي
دريايي بيكران باشد.وچه فكر نازك
غمناكي.................؟!!!!!!!!!!

عشق همانند تپه ايست كه هر كره خري از ان بالا ميرود.![]()

اي كاش ماسك صورتها هم تاريخ انقضا داشت.

عشق همانند علفي است كه هر بزي به ان گاز ميزند.![]()