|
عاشقانه ها
|
هر چه را پاياني است جز حرف عشق
اين همه گفتيم و پاياني نداشت.

هر گاه مشكلات بر تو غلبه كرد هيچ گاه گريه نكن زيرا تو
نميداني چه كسي عاشق خنده هاي توست.

در شبي وقتي تنهاييم را ديد از پيشم فرار كرد.

وقتي اولين بار چشمم تو چشمت افتا د
گفتم اي دل ديوونه قرعه به اسمت افتاد
وقتي اولين بار چشمم تو چشمت افتاد
گفتم اوني كه خدا بايد بهم بده داد
حالا همه وجودم سرشار از ترانه است
حالا تموم حرفام حرفاي عاشقانه است
ميدونم اولين عشق رنگ بهار و داره
بارون تند احساس هر لحظه اي ميباره
وقتي كه دل جوونه حساس و مهربونه
از عشق و بي قراري داره هزار نشونه
عشق يتيم تر از ان است كه زير نگاهي عتاب الود الوده اش
كني!!!!!!!!

گر تجلي عشق باشد گناهي بدان كه مجلل بودن عاشق
مظهر گناه است.

سر كويت به ديواري نوشتم
من ان زيباي ديروزم كه زشتم
تو هم فردا همين را مينويسي
به ديواري كه من در خاك و خشتم

هر كه عاشق شد جفا بسيار ميبايد كشيد.
گل سرخم چرا از مارميدي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟مگر حرف بدي از ما شنيدي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

براي يافتن مرواريد درياها جستجو مكن ........ شايد در
گريبانت باشد.

عشق و درويشي و انگشت نمايي سهل است.........تحمل
نكنم بار جدايي.......

سه راه خوشبختي:
1.بدي نديدن
2-بدي نشنيدن
3-بدي نكردن
باغ تا باغ هياهوي كلاغ.
شيرواني در باد
.دهلي است از اواز.
مور بر پهنه ي برگ.
برگ بر بستر اب.
خواب يك برگ.
گرفته همه جنگل را خواب.
خواب مهجور كلاغ.
فصل پاييز نگيرد پايان.
چه كسي گفت؟
چه كسي خواهد گفت؟
مور بر اب وطن خواهد كرد
. برگ بي شاخه جدا خواهد زيست.
فصل پاييز ندارد پايان!؟

هزار زخم به دل دارم و دوايي نيست
مرا دگر ز تو اي ارزو هوايي نيست
من اين چكامه ي خونرنگ گل چه بنويسم
كه روح زرد خزان را غم بقايي نيست
ستاره ميشكند در هجوم ظلمت شب
سحر كجاست؟چرا صبح دلگشايي نيست؟
غزل هواي تو دارد مسيح رونق گل
قدم به باغ و چمن نه.كه گل نوايي نيست
چه گويمت كه ز بيداد باد ميبيني
به خون تپيدن گلها كه خون بهايي نيست
اگر نباشي تو اي شهسوار شيرين كار
ز دست عمر بميرم كه جان دوايي نيست
وقتي به تو فكر ميكنم تو را به وسعت اسمان ميبينم.من تو
را به رنگ صبح با بوي مريم هاي سپيد و به لطافت دري
ا ديدم.چشمانت مثل يك معجزه به من نور ميپاشيد . من تو را
اي بيكران هستي رنگ خدا ديدم.

ديرزو عطر تو فضاي خالي خيال مرا پر كرده بود و غبار
سيمين گذرت بر اوار ايينه ها پيدا بود.ديروز وجودم خستگي
را بيش از هر روز ديگر احساس كرد و صداي تپش پنجره ه
ا غريبانه تر به گوش ميرسيد.چشمم بي تابي ميكرد و
ميخواست اندكي از بغض هاي دلش را بر گستره ي ورق
جاري كند.ديروز دل من تنها تر از هميشه در بيراهه هاي
سكوت به دنبال تو ميگشت و اين حكايت نا گفته را اغاز
كرد.اي بهترين ميداني تو تنها كسي هستي كه من شبها در
ناله ي جيرجيركها و هق هق پيچك هاي خشك در خيالش تا
سپيده ي صبح بيدار ميمانم؟

دوباره ميوزم از سمت دستهاي شما
چو ابر تشنه باريدنم براي شما
و سالهاست معما شده برايم كه
چرا ترك زده قلبم به زير پاي شما
غروب لعنتي اما چقدر دلگير است
اسمان كه نشسته در عزاي شما
هنوز رد نگاه نجيب تو مانده است
در اين اطاقك خالي كه بود جاي شما
خلاصه عرض ميكنم خدمتت كه ميميرم
بدون انكه شبي شنوم صداي شما.
پياده تا غروب رفت.شعله ي سوزان غمم كز دل خورشيد
برخاست و چه بي تاب به شب مي پيوست.سايه مانده ز
بيداد و خطاي معشوق.دل به دريا زده ام كه به حين طوفان ء
بي كسي ها مرا يار شود.اي دريغ فكر تهيء دل به دريا زده
ام.تيشه بر ريشه ي خويش زنم كه جز اين راهي نيست.من
چقدر خاموشم و ترا دلتنگم.و تو كاش ميديدي من چه بي
خود ز خودم.

به صداي قلبم گوش كن ديگر ناي صدا كردن ندارد.به
حرفهايت وقتي فكر ميكنم مرا به دنياي پنهان تو ميبرد.ديگر از
نا مرديها خسته ام و زير سكوت قلبهاي اهني
ميشكنم.امشب ميخواهم به ياد قشنگ تو باشم.به خداي
پروانه ها سوگند دلم را براي با طراوت ماندن نظر كرده ام و
سبز بودن را از خدا ميخواهم.ميدانم كه نگاهت پاكتر از ايينه
و اب است.به خداي اسمانها به قناري هايي كه عاشقانه
مي خوانند سپرده ام موسيقي انتظار سر دهند.

تو اي ساز و نواي عاشقي هام
نشاني از تمام بچگي هام
چه زيبا گشته اي امشب كنارم
تو اي ساز صبور خستگي هام

به پيچ و تاب اين اتش نميرقصد تنم امشب
و شوق ديدنت مانده وبال گردنم امشب
دخيل چشمهايت شد خيال ابري چشمم
به دريا طعنه خواهد زد نگاه شيونم امشب
يكايك عاشقانت را به معراج خطر بردند
و من در حسرت ديدار تو پر ميزنم امشب
به پايان امد اخر اين سكوت تيره و ممتد
كه ماه از اسمان افتد بر پيراهنم امشب
او كه رفت از دير دل گويي وفا را حس نكرد
لا به لاي اشكمان تير خطا را حس نكرد
كوله بارم خاطرش.در دست ديگر نعش دل
مرده ام با خود ولي او اين فدا را حس نكرد
گرچه با خود عهد بستم عاشقش باشم ولي
با جسارت عطر ديرين صبا را حس نكرد